متن کامل این گپ و گفت را از این آدرس بخوانید.
پنجشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه.ش.
گفتوگو با یاسر نوروزی دربارهی "اینجا، نرسیده به پل"
متن کامل این گپ و گفت را از این آدرس بخوانید.
دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه.ش.
جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه.ش.
"دستخط" به روز شد
فرشته نوبخت: یارمحمدی در «اینجا؛ نرسیده به پل» نشان داده که چگونه کلانشهری مثلِ تهران میتواند در عینِ زشت بودن، تنها نقطهی امید برایِ دگرگونه زیستن باشد و اینکه بسیار هوشمندانه قلبِ تهران را برایِ این نمایش انتخاب کرده است؛ خیابانِ انقلاب...
نیلوفر انسان: چیزی که خواننده را درگیرِ داستان میکند، اولا جدا نبودنِ روایتهایِ روزمره و فردیِ راویان از بسترِ اجتماعی و تاریخیِ زندگیِ آنهاست که بالطبع محیط و تاریخی آشناست، و در ثانی آشنایی ذره ذره با شخصیتها و دغدغهها و مشکلات آنهاست که سبب میشود رمان به لحاظِ بارِ دراماتیک لحظه به لحظه غنایِ بیشتری پیدا کند و خواننده را درگیرِ خود نگاه دارد.
بهرنگ تاجبخش: همه چیز به تهران و خیابانهایش محدود است. یک محدودیت خودخواسته. یک روایتِ شهری از آدمهایی که “تهران” را برای رویاهایشان هماندازه میدانند و برای رسیدن به پایتخت، گذشته را پشت در جا میگذارند. که آنورهرچه باشد، از وابستگی و فضای محدود شهرستان خبری نیست.
جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه.ش.
Let’s talk about censor!
فروردینماه پارسال بود که کار ترجمه را شروع کردم. رمانم
هفت ماهی بود که توی ارشاد بود و بویی هم از مجوز به مشام نمیرسید. ذهنم حال و
هوای نوشتن نداشت، پس رفتم سراغ ترجمه. کارم افتاد با دو ناشر مطرح کودک و نوجوان
و سفارش رمان گرفتم. تا آخر سال هفت جلد ترجمه کردم؛ چهار رمان نوجوان و یک مجموعهی
سه جلدی برای ردهی سنی پایینتر.
گمان میکردم چندتاییشان به نمایشگاه امسال برسند که خب
نرسیدند. اتفاق عجیب و عریبی هم نیست. پروسهی مجوز گرفتن و نشر کتاب از هفتخوان
رستم هم سختتر شده، من هم دیگر آن دختر ده سال پیش نیستم که خیال میکرد وقتی
بیست و شش سالش شد لابد چه کارها که ننوشته و چاپ نکرده!
بگذریم. این هفتخوان پیچیده شور و شوقی برای هیچچیز باقی نگذاشته؛
پس منتشر نشدن کارها هم هیچ حسی از سرخوردگی یا تعجب برنمیانگیزد. آدم با خودش میگوید
که خب طبیعی است، حالا کو تا مجوز بگیرند و چاپ شوند. ولی وقتی بر چهار جلد از این
هفت کتاب اصلاحیههای سنگین و عجیب و غریب میخورد، خب... اوضاع کمی عوض میشود!
به شرحه شرحه شدن کلمات، تکهپاره شدن و مرگ کارهای بزرگسال
عادت کردهایم، و چه عادت تلخی هم! ولی دیدن این خطهای قرمز.... قرمز....
قرمز.... زیر داستانی کودکانه، برای من یکی هیچ قابل فهم نیست!
فکر میکنم ته این مسیر چیست؟ این فشار وحشتناک و در عین
حال مضحک سانسور به کجا ختم میشود؟ محدود شدنِ ذهن ما؟ همین که خودمان مدام ماژیک
قرمز دست گرفتهایم و وقت نوشتن و ترجمه کردن، خودمان را سانسور میکنیم؟ و
چه چیزی وحشتناکتر از این، برای کسی که سر و کارش با کلمههاست؟
مدام شنیدهام که بعضی دوستان میگویند: "عوض میشه...
اوضاع عوض میشه...". ولی هیچوقت چیزی عوض نشده و نظر من را اگر بخواهید،
بدتر هم میشود. چرا این را میگویم؟ چون حالا ترجمههای لت و پارم از رمانهای
کودک و نوجوان جلوی چشمم است. چون یک زمانی حرفِ این بود که "سگِ توی
خانه" حذف شود چون حیوان نجسی است، اما حالا میگویند "سگ به کل از
داستان حذف شود". سگِ پیر و تنبلی که هیچ نقشی هم در داستان ندارد، ولی ظاهرا
برای بچههای ما "بدآموز" است. مثل این است بخواهی چشمهای بچه را ببندی
و بگویی توی دنیا "سگ" وجود ندارد. "زن خوشگل" وجود ندارد.
چیزی به اسم "گرمکن" وجود ندارد و صد البته "دختر"، چه برسد
به "دخترِ گرمکن پوش"! (خدا را شکر صحبتی از دختری با تاپِ بندی نیست! وا مصیبتا.)
ته تهش این است که هیچ کدام این کارها منتشر نشوند، فوقش
این است که من یک سالم به خواندن و سر و کله زدن با متنهای انگلیسی گذشته و از
کارم لذت بردهام و یاد گرفتهام. در بدترین حالت، یعنی منتشر نشدن این کارها (که
بعید میدانم اینطور شود، چون پذیرفتن و تغییر اصلاحیهها را به ناشر واگذار کردهام
و ممکن است بالاخره در بیایند) باز هم اوضاع به نفع من است، چون به اندازهی
دوازده ماه از کارم لذت بردهام. ولی چیزی که به نوشتن این پست وادارم کرده این
است که کاش کرخ نشویم. توی این چند روز که اصلاحیه پشت اصلاحیه به دستم رسیده، هیچ
واکنشی نداشتهام. کاش عصبانی میشدم و (توی اتاق خودم، به در و دیوار البته!) بد
و بیراه میگفتم. ولی واکنشم طوری بوده که انگار طبیعیترین اتفاق رخ داده:
کارهایم سانسور شده.
راستش این داستان هیچ طبیعی نیست! اینکه کلمههای سگ، زن
خوشگل، دختر، خوک، گراز، فرشتگان، و بهشتی حذف شوند اصلا اتفاقی عادی نیست! میترسم
که به این خطهای قرمز عادت کنیم، عادت کنیم و بپذیریمشان. و وای به حال ما و
ذهنمان اگر که این اتفاق بیفتد... .
بیایید و اگر داستان مشابهی دارید، بنویسید. موارد اصلاحی
را منتشر کنید و راجع بهشان حرف بزنیم... نظر بدهیم. شاید اصلا من اشتباه میکنم؛
هان؟ نکند کارم خیلی بدآموزی داشته و من عقلم به این چیزها قد نمیدهد؟ خب باشد!
چندتایی از این موارد را مینویسم و شما بهم بگویید عقلم پاره سنگ برداشته. عیبی
هم ندارد! فقط راجع بهشان حرف بزنیم. اصلاحیهها را بنویسیم و نگهشان داریم. تاریخ
را فقط جنگها و انقلابها و کودتاها نیست که میسازند؛ این خطهای قرمز هم
بدجوری دارند تاریخی میشوند...
در کل کتاب متن و تصویر سگ حذف شود. / خمرهها به شیشهها
تغییر کند. / فرشتگان حذف شود. / بهشتی حذف شود. / تصویر ستارهی داوود روی شنل
جادوگر پاک شود. / کمربند لیمویی حذف شود. / عطرِ "اوا بانز" حذف شود. /
در ایستگاه اتوبوس کنار چند دختر گرمکن پوش... حذف شود. / ناخن حذف شود. / خوک
حذف شود / رقص حذف شود/ توجه به دخترها حذف شود/ ریمل حذف شود/ خانمهای زیبا حذف
شود./ چانهی مودارِ مادربزرگ حذف شود./ کاتالوگ آرگو حذف شود. حذف شود. حذف شود...
پ.ن: موارد بالادر حد کلمه بودند و نه آن خطهای پشت سر هم،
زیر کل یک پاراگراف و تکرار مدامشان در طول رمان.
پنجشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۲ ه.ش.
دو یادداشت بر "اینجا، نرسیده به پل"
فرهیختگان، محمد امامی: داستان در خیابانهای تهران میگذرد و پر است از فضاهای آشنا. درست مثل «یوسفآباد...». خیابانها، محلهها، کافههای تهران و سایر نمادهای این شهر حضوری پررنگ در هر دو رمان دارند، چیزی که شاید برای مخاطب آشنا به این محیطها، جذاب و دلنشین باشد و تا حدودی نوستالژیک. باری به گمانم آنچه این دو رمان را از هم متمایز میکند قدرت شخصیتپردازی «اینجا؛ نرسیده به پل» است بهطوری که برخلاف رمان سینا دادخواه، دیگر این کتاب تنها تصویری نیست از تهران دهه ۸۰ و جوانهای دهه شصتیاش.
جمیله دارالشفایی: میدانم که کشش یک داستان دلیل بر وزن ادبیِ آن نیست، اما برای من که سالهاست کتاب میخوانم و به هر کتاب کمتر از ۵۰ صفحه مهلت می دهم تا قلابش را بیاندازد، این کشش و این دو سه روزه تا ته دویست و شانزده صفحه خواندن، امتیاز بزرگی است. آنهم وقتی اولین تجربه رمان چاپی نویسنده باشد. آن هم وقتی نویسنده زنی باشد دوازده سال از من کوچکتر...
سهشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ه.ش.
...
سال 89. همان سالی
که رستاک آلبوم اولش را بیرون داد (چقدر اصیلتر و بیغلوغشتر از کار تازهشان).
همان سال که رضا یزدانی با حامد بهداد همخوان شد و میعادگاه را خواند. 1389، سالی
که گودر هنوز زنده بود. سالی که "مارک آل از رید" معنایی دیگرگونه داشت... گوگل میخواهد گودر را از صفحه روزگار محو کند؟ ولی یکی از ما
گودر را نوشته.
آنیتا یارمحمدی. رمان او داستانِ دختران ایرانی در سال 1389 است. دخترانی که مایلند مستقل باشند. به هر زور و زحمتی. دخترانی دور از خانواده. دچار بحران عاطفی. همخانهگانی که رنگ از روی زندگیشان پریده است و به دنبال رنگاند. دخترانی که به هر بهانه خود را به شادی میزنند و بیبهانه غمگیناند. غم را به آنها تحمیل کردهاند و شادی تلاش آنهاست.
تهران. پل کالج. مسیر امام حسین. کالای ورزشی پیمان... بازرگانی توفیق... شرکت بهرهبرداریِ تهران و حومه... یکییکیشان را میشناسی. بارها آن تاکسی که پشتش نوشته "فقط خدا" را دیدهای. کفشِ پابند پابندِ بندبندِ کفشِ شماست. تو هم به این خلاقیت لوسِ یک متری خندیدهای. تهران. بام تهران. آش رشته. کافه رمنس. آنیتا ننوشته اما فرانسهاش آشغال است. پیتزاهایش یک خانواده را جواب می دهد از منظرِ وسعت! صد البته که به پیتزای آب گوجهی داود نمیرسد! اینها را تجربه کردهای.
همدان. بوعلی اطلسی دارد؟ مهم است؟ نه! اما برای تو مهم است. زیرا که تو آنجا را تجربه کردهای. یخچال (محلهای در همدان) را تجربه کردهای. گیرم که که در رمانش یخچال فقط یک نام باشد؛ اما تو رمان آنیتا را نخواندهای. تو "اینجا، نرسیده به پل" را تجربه کردهای. اصیل بودنِ این رمان را تو تجربه کردهای.
آنیتا یارمحمدی. رمان او داستانِ دختران ایرانی در سال 1389 است. دخترانی که مایلند مستقل باشند. به هر زور و زحمتی. دخترانی دور از خانواده. دچار بحران عاطفی. همخانهگانی که رنگ از روی زندگیشان پریده است و به دنبال رنگاند. دخترانی که به هر بهانه خود را به شادی میزنند و بیبهانه غمگیناند. غم را به آنها تحمیل کردهاند و شادی تلاش آنهاست.
تهران. پل کالج. مسیر امام حسین. کالای ورزشی پیمان... بازرگانی توفیق... شرکت بهرهبرداریِ تهران و حومه... یکییکیشان را میشناسی. بارها آن تاکسی که پشتش نوشته "فقط خدا" را دیدهای. کفشِ پابند پابندِ بندبندِ کفشِ شماست. تو هم به این خلاقیت لوسِ یک متری خندیدهای. تهران. بام تهران. آش رشته. کافه رمنس. آنیتا ننوشته اما فرانسهاش آشغال است. پیتزاهایش یک خانواده را جواب می دهد از منظرِ وسعت! صد البته که به پیتزای آب گوجهی داود نمیرسد! اینها را تجربه کردهای.
همدان. بوعلی اطلسی دارد؟ مهم است؟ نه! اما برای تو مهم است. زیرا که تو آنجا را تجربه کردهای. یخچال (محلهای در همدان) را تجربه کردهای. گیرم که که در رمانش یخچال فقط یک نام باشد؛ اما تو رمان آنیتا را نخواندهای. تو "اینجا، نرسیده به پل" را تجربه کردهای. اصیل بودنِ این رمان را تو تجربه کردهای.
احمد ابوالفتحی عزیز این معرفی را در صفحهی فیس بوکشان نوشته بودند که با
اجازه اینجا منتشرش کردم. عکس هم از بهنام حقانی است.
شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ ه.ش.
پرسه در حوالی مجموعه داستان "پرسه"
سال هشتاد
و هفت بود، اردیبهشت ماه .بعد
از یک طوفان وحشتناک و تلاطمهایی نفسگیر افتادم به نوشتن. داستان "یکی آن پایین مرا دوست دارد" یادگار همان روزهاست...
روزهایی دشوار که نوشتن برایم مرهم شده بود. برای همین این داستان را دوست
دارم. (با اینکه حالا کمی میترسم دوباره بخوانمش! همان ترس قدیمی که :اینو میشد بهتر بنویسم، کاش بهتر نوشته بودم!) ولی با این
همه دوستش دارم چون از ته دل نوشتمش. با اینکه بازنویسی برایم سختترین
بخش است، چندبار بازنویسیاش کردم و چند ماه بعد هم، برندهی اولِ "جایزهی
اصفهان" شد.
این داستان
در اولین جلد "پرسه در حوالی داستان امروز" چاپ شده است؛ مجموعهای شامل
پانزده داستان از پانزده نویسنده و زیر نظر حسین سناپور. تاریخ انتشار کتاب البته
ااسفند نود و یک است و ناشرش هم نشر"تجربه". فرهاد خاکیاندهکردی در
یادداشت زیر نگاهی داشته به این مجموعه و داستانهایش.
پانزده داستان از پانزده
نویسنده. در این مجموعه انواع تکنیک، انواع مضمون و انواع پرداخت را شاهدیم.
داستانها در زمانهای متفاوت، در طبقههای اجتماعی متفاوت و اقلیمهای متفاوت
روایت میشوند. در نتیجه اکثر رخ دادهای داستانی در این مجموعه به چشم میخورد.
آقای حسین سناپور در مقدمه این مجموعه به چرایی این گردآوری اشاره میکنند و خاطر
نشان میشوند که مجموعه داستانهای گرد آوری شده، باید صرف نظر از معرفی چهرههای
تازه، داستانهای خوب و قابل توجهی هم برای لذت بردن از داستان خوانی عرضه کنند ...
ادامه یادداشت
ادامه یادداشت
اشتراک در:
پیامها (Atom)

